وقتی مهمان بمنزل شما می آید چکار می کنید؟ چگونه برای اعضای پیر خانواده که مورد احترام هستند تدارک می بیند؟ در مورد دوستی که مدت زیادی است او را ندیده اید چطور؟ فرض کنید پیامی دریافت می کنید که یکی از عزیزان شما هفته آینده بدیدن شما خواهد آمد. در آن صورت چه تدارکی می بیند؟
من میدانم چکار می کنم. تمام اعضای خانواده ام را وامیدارم فورا منزل را تمیز کنند. می خواهم همه چیز مرتب باشد. غذا همان غذایی باشد که مهمان دوست دارد. میخواهم بهترین لباس برای خانواده و خودم آماده باشد. اگر ممکن باشد گل تازه بخریم. هر کاری از دستم بر می آید میخواهم انجام دهم که منزلمان گرم و پذیرایی مهمان باشد بطوریکه احساس احترام کند.
اما میدانید، دوستی دارم که لازم نیست هیچکدام از این کارها را برایش انجام دهم. من این دوست را از زمانیکه هر دوی ما خیلی کوچک بودیم میشناسم. با هم بزرگ شدیم و تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم. منزل دوستم منزل من بود و منزل من منزل دوستم بود. حالا من و دوستم در دو شهر مختلف زندگی می کنیم. دوستم بخاطر وظایف خانوادگی که دارد زیاد به شهر ما مسافرت نمی کند. اما هر وقت من برای دیدن خانواده ام به آن شهر میروم همیشه به دوستم سر میزنم. لازم نیست دوستم چیز مخصوصی برای من تدارک ببیند. نه لازم است منزل تمیز کند نه لباس مخصوص بپوشد و نه گل تازه بخرد. هر کاری دوستم می کند وقتی من به ملاقات او میروم من هم همان کار را می کنم.
گاهی اوقات هیچ کاری انجام نمی دهیم. من و دوستم فقط می نشینیم و با هم صحبت می کنیم. چیزی که از همه مهمتر است بودن با یکدیگر میباشد. با هم می خندیم، خاطرات گذشته را بیاد می آوریم. من درباره دوستان دیگری که مدتی است از آنها خبر ندارم از او سئوال می کنم. چیزی از این راحت تر نیست که من بدیدن دوستم بروم. و هر وقت هم باید دوستم را ترک کنم به راحتی این کار را انجام میدهم و مشکلی ندارم.
آیا میدانستید که خدا دقیقا همین نوع دوستی و رفاقت را می خواهد با شما داشته باشد. دوستی و رفاقتی که راحت باشد. واقعیت هم همینطور است. در انجیل متی فصل 11 آیه 28 عیسی میفرماید: »ای تمام کسانی که زیر یوغ سنگین، زحمت می کشید، نزد من آیید و من شما را آرامش خواهم داد.« در آیه درست قبل از آن میفرماید: کسی پسر را (منظور از پسر، خودش میباشد) نمی شناسد غیر از پدر و کسی پدر را نمی شناسد بجز پسر و کسانی که پسر بخواهد او را به ایشان بشناساند.
دعوت بسیار جالبی است. عیسی مسیح خداوند میخواهد اینرا بما بگوید که اگر میخواهید بدانید خدای پدر چگونه است نزد من بیایید. من پسر او هستم، من بشما نشان خواهم داد و این شناخت شما را خسته نخواهد کرد، بلکه راحت خواهد بود. هیچکس خدا را نمی شناسد آنطور که من می شناسم من راه بسوی او هستم شما می توانید بمن اطمینان کنید و آرامش داشته باشید.
چه کسی فکر میکرد که آموختن از خدا بما آرامی می بخشد. شاید فکر کرده اید شناخت خدای پدر چیز خسته کننده ای است. باید خیلی سخت مطالعه کنید یا خیلی کارها را انجام دهید که او را راضی کنند تا شاید خود را به شما بشناساند. اما عیسی خداوند میفرماید که با آمدن نزد او شناخت پدر چیزی است که بما آرامی می بخشد. و باید هم همینطور باشد زیرا او دروغ نمی گوید.
مورد استفاده کلمه آرامی چیز جالبی است در صورتی که مایل باشید مانند من لغات را مورد مطالعه قرار دهید. این لغت اولین بار در کتاب مقدس در سفر پیدایش فصل 2 آمده است، در آنجا چنین میخوانم »به این ترتیب آسمانها و زمین و هر چه در آنها بود تکمیل گردید. . . با فرا رسیدن روز هفتم خدا کار آفرینش را تمام کرد. بنابراین در روز هفتم از تمام کارهای خود آرام گرفت.«
خدا خسته نشد، بلکه کار خلقت زمین و اولین مرد و زن بکمال رسید. و خدا گفت همه چیز نیکو است. سپس روز هفتم را برکت داده مقدس ساخت. کلام خدا می فرماید زیرا روزی بود که خدا پس از پایان کار آفرینش آرام گرفت (پیدایش 2: 3). در خلقت تازة خدا همه چیز کامل بود. خدا باغ زیبایی تاسیس کرد بخاطر اولین انسانها یعنی آدم و حوا. حالا تنها کاری که آنها باید می کردند این بود که از حضور او لذت ببرند. متوجه باغ باشند و وقتی که خدا هنگام عصر در باغ قدم می زد با او مشارکت داشته باشند. از خدا تعلیم یابند. از طریق او آنچه را لازم بود در مورد باغی که در آن زندگی می کردند بیاموزند. خدا برای آنها منبع و سرچشمه علم و دانش و همه چیزهای نیکو بود. دائما در آسایش بودند زیرا در همه چیز اعتمادشان به خدا بود. و خدا هم برای آنها فراهم می کرد. از این بهتر دیگر چه میتوانست باشد. خدا در آرامش. قوم او در آرامش همه چیز عالی.
اما آن باغ عدن جاییکه آرامی کامل برقرار بود دوام نیاورد. خداوند خدا قانونی وضع کرد و به آدم سپرد وقتی او را در باغ عدن گذاشت. در وسط باغی که پر بود از انواع درختان میوه دو درخت مخصوص وجود داشت. یکی درخت حیات و دیگری درخت شناخت نیک و بد. خداوند خدا به آدم گفت و این یک فرمان بود نه یک پیشنهاد، »از همه میوه های درختان باغ بخورید، بجز میوه درخت شناخت نیک و بد، زیرا اگر از میوه آن بخوری مطمئن باش خواهی مرد.« (پیدایش 2: 16-17).
در آن موقع، خدا هنوز اولین زن را نیافریده بود، اما بعد از اینکه زن آفریده شد، ماری در باغ ظاهر گردید. ما میدانیم خود شیطان بود که خود را بصورت مار در آورده بود چون در بخشهای بعدی کتاب مقدس شیطان یا شریر ”آن مار قدیمی“ خطاب شده. مار نزد حوا رفت نه نزد آدم و نسبت به آنچه خدا گفته بود شک و تردید ایجاد کرد. آدم به زنش حوا گفته بود که از میوه درخت نخورد . حتی آنرا لمس نکند مبادا بمیرد. اما مار بزن گفت ”مطمئاً نخواهید مرد. خدا میداند که وقتی از آن میوه بخورید مانند او خواهید شد. بد و خوب را خواهید شناخت“.
ممکن است در آن لحظه آدم پهلوی حوا ایستاده بود اما به شیطان اعتراضی نکرد. هر دو از میوه ممنوعه خوردند اول حوا بعد آدم. کتاب مقدس میفرماید برای اولین بار متوجه شدند که برهنه هستند و خجالت کشیدند.
عهد و پیمان بین خدا و آدم شکسته شد. بعلت گناه خجالت و سرافکندگی آمد. راحتی و آرامش از دست رفت. وقتی خداوند خدا وارد باغ شد ابتدا بسراغ آدم و حوا رفت. یک کلمه به شیطان نگفت چون شخصیت او را میشناخت که شریر بود. وقتی از آدم سئوال کرد کجایی، اولین چیزی که آدم گفت این بود ”ترسیدم زیرا برهنه بودم و خود را پنهان کردم“. و وقتی خدا به او گفت آیا از آن درخت خوردی؟ آدم گفت،“ این زنی که یار من ساختی قدری از آن میوه بمن داد“. هدیه خدا یعنی حوا مایه بهانه آدم شد. سپس حوا به خداوند خدا گفت ”مار مرا فریب داد و من هم خوردم.“
خدا فورا آنها را از برکات الهی محروم و مجازات کرد. ابتدا شیطان مورد لعنت قرار گرفت در این ضمن خدا در مورد یک نسل صحبت میکند، تنها اوست که از انسانی که اکنون گناهکار شده نمی آید. بلکه این نسل را خدا که فرزندی از روح او میباشد به زن میداد. خدا مقرر داشت که آدم دومی بفرستد، این یکی هیچ عهد و پیمانی را با خدا نخواهد شکست این پسر در اطاعت خدا کامل خواهد بود. این پسر، هم خدا و هم انسان خواهد بود، این پسر خود عیسی مسیح خواهد بود. که بزمین خواهد آمد حیات خود را فدا خواهد کرد و لعنت را از همه کسانیکه او را بعنوان نجات دهنده و خداوند میپذیرند بر میدارد.
بخاطر همین است که عیسی میفرماید او تنها کسی است که میتواند به ما آرامی ببخشد. او تنها کسی است که حقیقت خدای پدر را میشناسد و قادر است ما را با آن مشارکت با خدا و آرامی سابق برگرداند. اکنون هرگاه عیسی خداوند کلمه ”آرامی“ را بکار میبرد مفهوم دیگری دارد. اولین کلمه ”آرامی“ که مورد بحث قرار گرفت مربوط به خلقت بود. کلمه دوم آرامی که عیسی خداوند بکار میبرد. مفهوم ”تازه کننده“ دارد. و هنگامی که او از کسانیکه احتیاج دارند تازه شوند صحبت میکند، مقصود کسانی نیست که در اثر کار در مزرعه یا بازار خسته شده باشند. در یونانی کلمه ”گرانبار“ منظور خم شدن زیر بار مراسم و تشریفات یا بیعدالتی های مذهبی میباشد. عیسی خداوند از کسانی صحبت میکند که برای رسیدن به خدای پدر در اثر پیروی از قوانین و مقررات مذهبی در مراکز دینی بستوه آمده بودند. از انجام مراسم خسته شده بودند. از تشریفات مذهبی خسته شده بودند. هفته به هفته به محل عبادت خود میرفتند و همان مراسم و تشریفات را بجا میآوردند.
جلسات همه یکسان و یکنواخت بود. مردم خسته شده بودند در شناخت خدا هم پیشرفتی حاصل نمیشد. اینها مردمی بودند که احتمالا با خود فکر میکردند ”اگر به گروهی که خود را وقت کمک و خدمت مردم کرده اند بپیوندم، ممکن است مرا به خدا نزدیکتر کند و احساس بهتری بکنم.“ یا ممکن است فکر میکردند ”اگر چند مرتبه در روز بیشتر دعا کنم، بجای پنج مرتبه ده مرتبه و بجای ده مرتبه بیست مرتبه دعا کنم حتما این مرا به خدا نزدیکتر خواهد کرد.“ یا ممکن است با خود چنین فکر میکردند. اگر بطور مخصوص لباس بپوشند و بزبان خاصی دعا کنند ارتباط بهتری با خدا خواهند داشت. شاید فکر میکردند اگر پول به اندازه کافی جهت فعالیتهای مذهبی بدهند باعث خواهد شد احساس نزدیکتری بخدا داشته باشند. اما عیسی خداوند همه اینها را رد کرد، فقط گفت ”بیایید نزد من، من بشما آرامی خواهم بخشید.“
در مورد شما نمیدانم اما من خیلی مذهبی بار آمدم. عبادت خانوادگی مامرتبا برقرار بود. همیشه به جلسات کلیسایی میرفتیم. همیشه لباس مخصوص می پوشیدیم. جزو بچه های کانون شادی کلیسا بوده هر کاری از ما انتظار داشتند انجام میدادم. و در حالیکه مردم فکر میکردند شخص خوبی هستم باید بگویم که خدا را بدرستی نمی شناختم. از او میترسیدم فکر میکردم برای کوچکترین اشتباهی مرا تنبیه خواهد کرد. تصور میکردم اگر برای این چیز مرا تنبیه نکند برای چیز دیگری حتما تنبیه خواهد کرد، خیلی مضطرب بودم.
کلام خدا از کسی صحبت میکند که بقدری مضطرب بود که برایش امکان نداشت آرام بگیرد. اسم او مرتا بود. او و خواهرش مریم و برادر آنها یعنی ایلعازر دوستان خیلی خوب خداوند ما عیسی مسیح بودند. مسیح آمد تا تمام احکام پدرش را اطاعت کند و بما نشان دهد خدای پدر چگونه شخصی است. میخواست بما نشان دهد که میتوان در حضور خدا آرام گرفت و این همان چیزی است که از ابتدا منظور نظر خدا بود. داستانی در مورد مرتا و مریم وجود دارد که من خیلی دوست دارم اجازه بدهید از خود کلام برای شما بخوانم.
در کتاب لوقا فصل 10 میفرماید. ”در سر راه خود به اورشلیم عیسی و شاگردانش به دهی رسیدند. در آنجا زنی بنام مرتا ایشانرا بخانه خود پذیرفت. او خواهری داشت بنام مریم که با خیال آسوده پیش پای خداوند نشست تا به سخنان او گوش فرا دهد. اما مرتا که بخاطر پذیرایی از آن همه مهمان مضطرب شده بود نزد عیس آمد و گفت: ”سرور من آیا این دور از انصاف نیست که خواهرم اینجا بنشیند و من به تنهایی همه کارها را انجام دهم؟ لطفا به او بفرما تا به من کمک کند!“ عیسی خداوند به او فرمود: ”مرتا، تو برای همه چیز خود را ناراحت و مضطرب میکنی، اما فقط یک چیز اهمیت دارد. مریم همان را انتخاب کرده است و من نمی خواهم او را از این فیض محروم کنم!“
تصور کنید، پسر خدا بمنزل شما آمده، در اطاق پذیرایی با شاگردان دور هم نشسته و صحبت میکنند. حالا، مرتا مانند آن شخصی است که در ابتدای موعظه شرح دادم. او خیلی خیلی مشغول است منزل پر از مردم شده و همه میخواهند با پسر خدا صحبت کنند. او قادر است به همه سئوالات پاسخ بدهد. میتواند تمام قسمتهای مشکل کتاب مقدس را توضیح دهد. میتواند بهترین نصیحت های لازم را به آنها بدهد. چنانچه مریض باشند قادر است آنها را شفا دهد. در اصل به فکر خودش نیست، وانمود نمی کند که شخص مهمی است. دوستانه است. این آیه را بیاد بیاورید که فرموده است. ”ای تمامی کسانیکه زیر یوغ سنگین زحمت میکشید نزد من بیایید.“ و در آیه بعدی درباره خود اینطور شرح میدهد، ”چون من مهربان و فروتن هستم و به جانهای شما راحتی خواهم بخشید.“
او شخص مهربانی و دلسوزی است نسبت به همه انسانها. فرض کنید در اطاق پذیرایی شما نشسته با عدة زیادی که دور او را گرفته اند. درست جلوی پای او خواهر شما که اسمش مریم است نشسته، هیچ کمکی برای تهیه غذا نمی کند علاقه ای به پذیرایی ندارد. حتی کاری ندارد که غذای کافی برای همه مهمانان وجود دارد یا نه. او فقط جلوی بای عیسی خداوندنشسته. مرتا خواهر مریم خیلی عصبانی شده بقدری از دست خواهرش ناراحت بود که در حقیقت از رفتار مریم به عیسی شکایت میکند. مرتا انتظار داشت که عیسی خداوند به مریم بگوید، مریم بلند شو برو به خواهرت کمک کن چرا اینجا نشسته ای؟ متوجه نیستی که او بکمک تو احتیاج دارد؟ اما عیسی گذاشت مریم دقیقا همان جایی که بود بماند. راحت و آرام جلوی پای مسیح و به سخنان او گوش بدهد. و به مرتا گفت ”مریم آن چیز خوبی را اختیار کرده است که از او گرفته نخواهد شد.“
بعبارتی بعد از تقسیم غذا. غذا خورده و تمام میشود، ظرفها که تمیز شدند سر جایشان بر گردانیده میشوند. و مرتا بعد از پذیرایی از مهمانان فقط خستگی برایش باقی میماند. در حالیکه چیزی آنهم دست اول درباره خدا نیاموخته است. البته کسی بعدا میتوانست آنچه را عیسی گفت برای او تعریف کند. ولی آیا مثل این میشد که در حضور او بنشینید و صدای او را بشنوید؟ خیر نمیشد.
عیسی خداوند نمی خواست مرتا کار کند. او درِ منزل مرتا را نکوبیده بود که بگوید، »سلام، من همه این اشخاص را آورده ام که به آنها غذا بدهی.« خیر او آمد تا چیزی را به مرتا بدهد که فقط خودش میتوانست بدهد غذا را میشد تحمل کرد. اما تنها او میتوانست معرفت ذات حقیقی خدای پدر را آشکار کند نه کس دیگری. مرتا بعلت کار زیاد نتوانست بحضور او بیاید و از آن محروم گردید.
متاسفانه داستان انسان از زمان باغ عدن همان است.آدم و حوا تصمیم گرفتند دانش را خود تحصیل کنند، بعوض اینکه صبر کنند خدا آنها را تعلیم دهد. مثل خود شیطان، آنها تصمیم گرفتند مستقل باشند. شیطان میدانست نافرمانی از خدا مجازات دارد، آدم و حوا هم بزودی متوجه آن شدند. قبل از آنکه میوه ممنوعه را بخورند، خدا به آنها گفت اگر این کار را بکنید خواهید مرد، بعد از این نافرمانی و طغیان علیه خدا، او دقیقا به آنها گفت که چه بسرشان میآید. حوا با درد فرزند بدنیا خواهد آورد و آدم زندگی توأم با کار سخت و درد و رنج خواهد داشت که منتهی به مرگ میشود. سپس خدا آدم وحوا را از باغ عدن بیرون کرد. درست همانطور که شیطان را از بهشت بیرون کرده بود. خدا نمی خواست انسان از میوه درخت حیات نیز بگیرد و بخورد و در این وضعیت گناهکار بودن تا به ابد زنده بماند. (پیدایش 3: 16، 17، 22)
از آن زمان تاکنون انسان خیلی تلاش کرده، خیلی هم موفقیت کسب کرده اما آن رضایت باطن آن آرامی که در باغ عدن داشت از دست داده است. به این علت است که میشنویم مردم گاهی اوقات کارهای احمقانه انجام میدهند، شهرت کسب میکنند ثروت می اندوزند با وجود این همه هنوز خوشحال نیستند. هیچ چیز در این دنیا نمیتواند تشنگی قلب انسان را بر طرف کند. انسانی که بصورت خدا آفریده شده برای مشارکت با خدا و زندگی جاودانی با خدا.
حتی در میان مذهبی ترین مردم دنیا این نارضایتی را میبینم. تا زمانی که عیسی مسیح را نشناسند، او را بعنوان نجات دهنده و خداوند خود نپذیرند و نفهمند که باید در او آرام بگیرند نه در تلاش و کوشش خودشان، این نارضایتی را خواهند داشت و روحا مضطرب و گرانبار خواهند بود.