این سخن امین است ولایق قبول تام که مسیح عیسی بدنیا امدتا گنا هکاران را نجات یابند که من بزرگتر ین آنها هستم .نامه پولس رسول به تیمو تاوس


مجله هفتگی روحانی برای دوستداران مسیح


مجله هفتگی روحانی


مجله هفتگی روحانی


: تلاش هدفمند  از علی مهر


 

تلاش هدفمند          از علی مهر

چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل چاهی عمیق می ا فتند ..بقیه قورباقه ها در کنار گودال جمع شدند آنها وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به آن دوگفتند : چاره ای نیست شما به زودی میمیرید ..
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون آیند ..اما دائما قورباغه های به آنهامیگفتند دست از تلاش بردارید..چون نمیتوانید خارج شوید ...به زودی خواهید مرد..بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم شد و به داخل اعماق گودال افتاد و مرد..اما قورباغه دیگر حداکثر توانش را برای بیرون آمدن به کار گرفت ..بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره خارج شد ...وقتی بیرون آمد بقیه از او پرسیدند مگر صدای ما را نمیشنیدی
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ..او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران وی را تشویق میکنند.

شاید مدتها هست که برای چیز خاصی دعا میکنید ولی هنوز احساس می کنید چیزی نیافته اید  شاید سالها ست که در جفا هستید  وسختی های فراوانی را  لمس میکنید از نظر ایمانی چه پاسخی برای آنها دارید فکر میکنید آیایک زندگی راحت رو به رشد نوعی حداقل پاداش  تضمیمین شده برای ایمان مسیحی هست آنچه که مسلم است روباهان را آشیانها وپرندگانرا لانه ولی پسر انسان را جای سر نهادن نیست  مبازره مسیحی وجنگ نیکو ی ایمان  اصلیست که نمتوان آنرا نادیده گرفت    ما در دنیایی  زندگی می کنیم  که همه چیز   بر علیه ایمان ماست  مسیح در باب هفده انجیل یوحنا می فرماید من کلام  تورا به ایشان دادم  وجهان  ایشان را دشمن داشت زیرا از جهان نیستند چنانکه  من ار جهان   نمی باشم امروز بیشمار  ایماندار مسیحی بجرم ایمان وبجرم دوست داشتن واعلام بشارت خدا در  در سراسر جهان در زندان بسر می برند فقر وگرسنگی وبیکاری هزاران خانواده مسیحی را تهدید میکند    ما در دردنیایی زندگی میکنیم  که دیگر زیبایی برای زیبائی نیست اینجا   تتنها  زشتی برای زیبایی  وزیبایی برای زشتی هست وآنچه ضد ارزش هست  ارزش تلقی میگردد. وچه ارزشی بالاتر ازاین که عیسی مسیح بدنیا آمد تا دردمندان را نجات بخشد بیان این واقعیات نشان از الهیات نهیلیسیم یا پوچی نیست بلکه ما را بسوی یک زندگی هدفمند مسیحی سوق میدهد  ودر روند این زندگی هدفمند گوش خود را نسبت به صدا های شیطان بسته ایم  وبمانند پولس در فیلپیان باب سوم ، درپی مقصد میکوشم بجهت انعام  بلند دعوت  خداکه در عیسی مسیح است ودررومیان باب هشت ، زیرا  یقین میدانم که دردهای زمان حاضر نسبت به آن جلالی که در ما ظاهر خواهد شد هیچ هست.

 

 



| نظرات [0]






: برادر خورشید وخواهر ماه    از علی مهر


 

برادر خورشید وخواهر ماه       از علی مهر

 

فرانچسکو آ سیزی که از مشهورترین قدیسان ایتالیائی  ومؤسس فرقه فرانچسکوییان است، درسال 1181درشهر آسیزی ایتالیا بدنیا آمد.درابتدا جووانی نام داشت،اما پدرش که تاجر پارچه بود وبه سبب رفت وآمدهای تجاری حود به فرانسه دلبستة این سرزمین شده بود،براو نام فرانچسکو(فرانسوا)نهادفرانچسکو در خانواده مرفه بار آمدودر نو جوانی چندی به کسب وکار پدر پرداخت.سپس به جبهه جنگ رفت اما به اسارت گرفته شدوپس از آزادی مدتی بیمار بود.دربیست وپنج سالگی اوخداوندرا ملاقات نمود واین ملاقات عمیق باعث شد که  تمام زندگی خود را در فقر وخدمت به جذامیان بپردازد بیداری او با شنیدن انجیل متی باب ده آیات هفت تا ده شروع شد پس این ملاقات باشکوه  ،خانوادة خویش را،پس ازمحاکمه ای که برای او ترتیب  دادند،ترک گفت. در 1209 شاگردانی بدو پیوستند که چون او به زندگی فقیرانه روی آورد ند.در سال 1210پاپ آئین اورا تائید نمود وبه آنها اجازه داد که برای موعظه وتبلیغ در سراسر ایتالیا پراکنده شوند درسال1219 سفری چند  ماهه به فسطین کرد تابرای مسیحیانی که در گیر جنگهای صلیبی بودند،موعظه کندپس از برگشت به ایتالیا، با اختلافاتی که درفرقه بروز کرده بود مواجه شدودر مجمعی که در 1221تشکیل گردیدبا بلند نظری از رهبری فرقه کناره گرفت وتا پایان عمر به کار موعظه پرداخت.درسال 1224 هنگامی که فرانچسکو روی کوه آلورا دعا می کرد،رؤیای از صلیب دیدوپنج زخمی که روی بدن عیسی برصیلب به وجود آمده بود  بر روی بدن او ظاهرشد. فرانچسکو در سال 1226در آسیز درگذشت تمام مردم ایتالیا در مرگ اوعزادار شدند مطالب زیادی در مورد فرانسیس آسیزی وجود دارد که در وسعت یک مقاله کوچک نمی گنجد ولی می توان بطور خلاصه گفت که اوبا تمام وجود می خواست ذره ای از رنج های مسیح را تجربه کند وحقیقتاً در راه این وفادار بود  فرانچسکو سمبول یک خلقت تازه درمسیح است که در ابتدا یک گناهکار وسپس تجربه ملاقات با خداوند وسرانجام بک  قدیس باقی می ماند.فرانچسکو واژه های کلام خدا تنهارا بسوی انسانها گسیل نمی دارد بلکه حیوانات هم سهم بسزائی در شنیدن کلام خدا دارند اومصاحب چلچله ها وهم صبحت کرگها می شود به جمع سنگها می پیوندد وبا درختان به گفت وگو می نشیند.با    هم    دنیا      سخن می گوید ،چراکه در ساحت عشق به مسیح  همه چیز قادر به تکلم

است زندگی فرانچسکو یادآورزندگی خنوخ است که با خدا راه میرفت وبه عبارتی ساده تر رفیق حضرت اعلی بود.قرنی که فرانچسکودرآن می زیست قرن سیزدهم بود.قرن سیزدهم قرن سازندگان بناهای رفیع است. درکنار کلیساهای سنگی، کلیسایی  از جنس واژه برپا شدو آن نیایش های  عاشقانه فرانچسکو بود به مسیح ، چرا که او دوست حضرت اعلی بود ، او را قدیس بزرگی خواندند ولی او خود را قدیس نمی بیند ، چرا که او معتقد بود قدیسان ما معجزه نمی کنند بروی آب راه نمی روند به کوه ها حکم نمی رانند باد را زیر فرمان نمی آورند قدیسان ما کاری بهتر از معجزه می کنند ، آنها غم را شفا می بخشند و هر اندوهی را از دل می جویند ، فرانسیس اسیزی هر چند خود را در محاصره پوست و گوشت می دید ولی همان جسم را به مانند الاغی نگاه می کرد ، الاغی که برادر من است . حقیقتی که در داستان زیر مرور می شود حکایت از آن دارد که نشان دهد که چگونه می توان رفیق حضرت اعلی شد.... هنگامی که ژنیور دوست فرانچسکو برای او چنین نقل میکرد :فرانچسکو از ته دل با تمام وجود خندید ، ژنیور این طور ادامه می دهد . پدر فرانسیس من از دهات بالایی به اینجا می آیم ، آنچه که در راه رسیدن در آنجا دیدم غیر قابل وصف است در آنجا مرا به جای مقدس تو اشتباهی گرفتند زیرا روستاییان از مرد و زن می دویدند و دورم جمع می شدند ، و دستم را می بوسیدند و بیمارانشان را همرا می آوردند تا من شفایشان دهم انگار من می توانستم آنها را شفا ببخشم؟ من به روش تو دستم را روی سرشان می نهادم اما فقط تنها به یک چیز فکر می کردم ، از دست این همه روستایی که برای بوسیدن دستم ، خودشان را روی من می انداختند چگونه بگریزم ، یک روز که نزدیک یکی از روستاها رسیده بودم شنیدم جمعیتی براه افتاده است تا از من استقبال کنند فکر می کنید  من چه کردم؟     دیدم دو کودک در کنار الا کلنگ بازی می کنند و هر کدام در یکی از دو انتهای الاکلنگ نشسته بودند به آنها گفتم منهم بازی می کنم شما دو نفر یک سر بنشینید و من سر دیگر ، آنها قبول کردند و ما هر سه خنده کنان مشغول بازی شدیم ... سرانجام استقبال کنندگان و زائران به راهنمایی یک کشیش به آنجا رسیدند . کشیش یک انجیل با جلد نقره ای در دست داشت ، مرا که مشغول بازی دیدند اخمی کردند و کناری ایستادند تا بازی من تمام شود ، آنها را بپذیرم و برایشان دعای خیر کنم و بیمارانی را که همراه آورده بودند شفا دهم . اما من به هیچ وجه خیال نداشتم از الاکلنگ پایین بیایم ، سرانجام پس از مدتی انتظار کشیدند  از جا در رفتند و فریاد کشیدند : این آدم یک قدیس نیست ، یک دیوانه است ! بیایید برویم ! و از آنجا رفتند . من هم از خدا همین را می خواستم ، آنگاه از الاکلنگ پایین آمدم و راهم را بسوی روستایی دیگر در پیش گرفتم . فرانچسکو به خنده افتاد :برادر ژنیور ، دعایت می کنم ، بهتر است ما را دیوانه فرض کنند و نه یک قدیس ، و فروتنی راستین هم همین است.

 



| نظرات [0]






: تولد  دوباره


تولد  دوباره

 

راهی که به تمامی وعده های خداوند ختم می شود  ،از تولدی  تازه شروع می شود یک شب یکی از روحانیون بزرگ یهود  بنام  نیقودیموس  برای گفت و شنود نزد عیسـی آمد  .او به عیسی گفت که او را بعنوان پیـــامبر قبول دارد زیرا که عیســی معجزات بزرگ می کند . عیسی  به  او گفت « تا تولد تازه پیدا نکنی هرگز   نمی توانی ملکوت خداوند را  ببینی . این که می گویم عین حقیقت است . نیقودیمـــوس با تعجب پرسید «منظورتان از تولد تازه چیست ؟چگونه امکان دارد پیرمردی مانند من ،به شکم مادر بازگردد و دوباره متولد شود»  عیسی جواب داد : «آنچه می گویم عین حقیقت است ، تا کسی از آب و روح تولد  نیابد  ، نمی تواند وارد ملکوت خداوند گردد.» (یوحنا باب سه آیه یک الی شش)

در این آیات  عیسی اشاره به تولد تازه می کند وتولد تازه را به تولد از آب و روح منوط می کند .

تولد از آب اشاره به تعمید دارد .ما معتقـد هستیـــم ،همه برای شروع سفر خود به سوی ملکوت خداوند ابتدا باید تعمید گیرند.تعمید در آغوش مسیح که همان غوطه ور شــــدن کامل بدن در آب است .در عبرانیان آیه دو باب شش از تعمید بعنوان یکی از مهمترین اصول بنیادی و پایه ای مسیحیت صحبت شده است .

در  انجیل  مرقس  باب شانزده آیه شـــانزده مسیح  فرموده اسـت  «کسانی که ایمـان آورند و غسل تعمید بگیرند ،نجات می یابند ، اما کسانی که ایمان نیاورند ، داوری خواهند شد »

یکی از دلایل تعمید شباهتی است که بین این عمل و قرار گرفتن انسان در قبر وجود دارد . این عمل ما را به مرگ مسیح پیوند زده و با نوعی مرگ مجازی به زندگی قبلی ما که سرشار از گناه بود پایان مـــی دهد و خارج شــدن ما از آب نیز سمبل رستاخیز مسیح است و به ما این امید را می دهد که هنگام مراجعت مجدد او ما نیز رستــــاخیز کرده و به زندگانی جاوید دست خواهیم یافت در واقع پس از تعمید ما زندگی جدیدی را شروع خواهیم نمود .و به سبب پیروزی مسیح که توسط مرگ و رستاخیزش تحقق یافت ،می توانیم بر گناه غلبه کرده و به مرتبه معنوی والایی دست یابیم .

پولس رسول در این باره می گوید«مگر نمی دانید که وقتی به مسیح ایمان آوردیم و غسل تعمید گرفتیم ،جزئی از وجود پاک  او شدیم و با مرگ او ، طبیعت گناه آلود ما نیز مرد ؟ پس حال که قدرت گنـــاه در ما نابود شــــده است ،چگونه می توانیم باز به زندگی گناه آلود خود  ادامه دهیم ؟  هنگامی که مسیح مرد ، طبیعت کهنـــــه ما هم که گنـاه را دوست می داشت ، با او در آب تعمید دفن شد . و زمانی که خدای پدر با قدرت پر جلال خود ، مسیح را به زندگی بازگرداند ، ما نیز در آن زندگی  تازه و عالی شریک شدیم .»  (رومیان باب شش آیات سه و چهار )

نکته قابل تامل این است که تعمید ضامن سعادت و رستگاری نمی باشد ،چون پس از تعمید هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و فطرت بشری ما همچنان ما را به گناه ترغیب می کند .

در واقع پس از تعمید روند مصـــلوب شدن جسم ما آغاز می گردد و این روند ادامه می یابد . عیسی گفت صلیب را هر روز بر دوش بکشیم و او را پیروی کنیم (لوقا باب نه آیه بیست و سه)  در واقع تولد دوباره از روح (لوقا باب سه آیه سه)

بمعنای این است که روحا ًبه فرد جدیدی تبدیل شویم و روش گناه آلود زندگی گذشته خود را فراموش کنیـــم و سعی کنیم که انسانی جدید شویم.

این که پس از تعمید گناهان ما بخشیده می شود نباید   سبب گردد که ما به روش پر از گناه زندگی قبلی خــــــود ادامه دهیم . باید اثر روح القدوس در رفتار و گفتار ما دیده شود . باید نشان دهیــم که فرد جدیدی شده ایم  و در دعا هایمان از خدا بخواهیم که شخصیت ما را به مسیح و خدای یکتایمان نزدیک گرداند  .

گر چه در مسیحیت ما از شریعت آزاد شده ایم اما این بدان معنـــــا نیست که دیگر هر کاری که دوست داشته باشیــــم می توانیم انجام دهیم ،بلکه آزادی از شریعت بدان معنا است که ما دیگر نیازی به انجام مراسم مذهبی مانند روزه و ختنه و امثال آن برای نزدیکی به خداوند نداریم و اصولاً خداوند نیاز ی به این اعمـــــال ندارد و ما فــقط با تلاش برای اینکه صفات خود را بخداوند ویگانه فرزندش عیسی  نزدیک کنیم، به رستگاری وعده داده شده دست خواهیم یافت.صداقت ، راستگویی ، محبت  ، متانت ، خشندگی ، اعتـــدال  ، هوشیاری ،  قابل اعتماد بودن ، سخت کوشـی و امثال آن صفات  یک مسیحی واقعی است .

یک مسیحی باید همیشه همانند یک الگو برای دیگران باشد هم در رفتار و هم در گفتار .کسی که در گفتار خود همیشه دیگران را می رنجاند ،باید تلاش نماید که این صفت ناپسند را از خود دور کند .الگوی شخصیتی او ،عیسی مسیح است ،الگویی زنده و واقعی که عصاره عشق و محبت است . مسیح سمبل اطاعت و ایثار است و ما نیز باید چنین باشیم.

دلیل اینکه مسیح می گوید مانند کودکان باشید (لوقا باب هجده آیه هفده ) این است که  یکی از صفات  بارز کودکان تعلیــم پذیری آنها است . کودکان دلی پاک و بی آلایش دارند و کینه ودو رویــــی در قلب آنها جایی ندارد .و بهمین دلیل است که اگر ما هم می خواهیم وارد ملکوت خداوند شویم باید مانند کودکان باشیم.

اما اگر پس از تعمید بر زندگی گناه آلود خود اصرار ورزیم  نه تنها سهمی از ملکوت خداوند نخواهیم برد بلکه همانند بی ایمانان  هلاک خواهیم شد .

تعالیم متعصبانه مسیحیان به اصطلاح  انجیـــــلی مبنی بر اینکه آن که نجات را یافت برای همیشه رستگــــار است ، بطور واضحی  با تعالیم کتاب مقدس در تضاد است. این تعلیم صرفا سفسطه ای جهت ارضای خواسته های نفســــانی و ایجاد هاله ای از تقدس برای کسانی است که با این دست آویز هر چه بخواهند انجام دهند ،می باشد.

اما در واقع  پس از تعمید در آغوش مسیح ،با اعمالی که در آینده انجام می دهیم ،رستگار خواهیــــم شد.در واقع تعمید همانند  پیمانی با خداوند است که وجدان خود را پاک و عاری از گناه نگاه داریم .

و شروع انحراف و از دست دادن نجات زمانی آغاز می گردد که یک مومن شروع به پذیرش عقایـــــد مختلف کرده و روش زندگی او تغییر یابد .در این هنگام است که مشارکت سایر مومنین با چنین فردی تا زمانی که برروش غلط زندگی خود  اصرار می ورزد می بایست قطع گردد  . زیرا  که خداوند فرموده است :«از میان گناه کاران خارج شویــد !خود را از ایشان جدا سازید » . و نیز در  آیات دوم  قرنتیان  باب  شش آیه چهار ده  الی هجده آمده است  :  « با بی ایمانان پیوند و همبستگی ایجاد نکنید ».

لذا منظور از تولد مجدد از آب و روح این است که برای رستگاری ابتدا باید تعمید گرفته و سپس روش زندگی خود را بر مبنای تعالیم کتاب مقدس و صفات خود را همانند صفات خداوند و عیسی مسیح قرار دهیم و تا زمانــــی که سعی در چنین روشی داشته باشیم بعنوان یک مسیحی با ایمان نزد خداوند شناخته خواهیم شد اما چنانچه غیر از این عمل کنیم هر چند که تعمید داشته باشیم از آن وعده عظیم یعنی ملکوت خداوند سهمی نخواهیم داشت .

 

 

 

 



| نظرات [0]






: بخشش خدا


 

بخشش خدا

روز قسمت بود . خداوند هستی را تقسیم می کرد . خدا گفت : چیزی از من بخواهید ، هر چه که باشدبه  شما خواهم داد .  میتوانید  هستی  ازمن طلب کنید ، زیراخداوند بسیار بخشنده است .و هر کسی ، چیزی خواست . یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را . در این میان کرم کوچکی میان آمد و به خداوند گفت : خداوندا، من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده .و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .خدا گفت : آن نوری که با خود داری ،بسیار بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی . و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست ، .
هزاران سال است که او می تابد . روی دامن هستی می تابد . وقتی ستاره ای نیست . چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است شما نور عالم  هستید شهری را که بر روی کوه بنا میشود نمی توان آنرا  پنهان نمودوچراغ را نمی افروزند تا ان را ریر پیمانه نهند  بلکه  ان را بر چراغدان میگذارند، آنگاه به همه کسانیکه در خانه  می باشند نور تقسیم میکند. هر یک ازما بما نند ان کرم بودیم ولی با ایمان به عیسی ایمان  امروز  به کرم شب تاب تیدیل شدیم که درمیان شب های ظلمانی این عصر ،درمیان تاریکی ها  روشنائی میشویم  ونور ایمان به عیسی مسیح را باهمه تقسیم میکنیم چه خوشبختی بزرگتر از این که  خدا  هستی خود ، یعنی پسر خود را بما داد تا نور  این جهان باشیم اینها شعار وکلمات رومانتیک نیست بلکه هرازان نفر در دنیا این را تجربه نموده اند .آیا میخواهی خود شحصا تجربه کنی؟...... 

 

 



| نظرات [0]






: تحمل بهتر از معجزه


تحمل برتر از معجزه !

 

 

 

فکر میکنید چه چیزی میتواند از معجزات الهی برتر باشد؟ محبت یا خدمت یا ایمان و.......
شاید خیلی چیزها را بتوان نام برد اما وقتی انسان در یک نیاز جدی و حساس بسر میبرد شاید بتوان گفت که هیچ چیزی نمی تواند بجای یک معجزه فوری و آنی از جانب خداوند را بگیرد

اما بدون شک موضوع بسیار مهم دیگری نیز وجود دارد . مردی در یادداشت های روزانه اش این جملات را نوشته بود:
هفته ایی پر از مشکلات و سختی ها را پشت سر گذاشته و آنقدر خسته بودم که نمی توانستم دعا کنم و بقدری دلشکسته بودم که نمی توانستم روحانی باشم ! همراه همسرم روی کاناپه نشسته و سپاسگذار بودیم که لا اقل آن روز داشت به پایان می رسید بدون آنکه بحران جدیدی بوجود آمده باشد . ناگهان با صدای بلندی پرسیدم: چه بر سر زندگی پیروزمند مسیحی آمده؟همسرم دستم را گرفت و گفت : عزیزم گاهی اوقات تحمل کردن خود عین پیروزی است .

((( این یک حقیقت بسیار ساده ولی کاملا واقعی است )))

گاهی اوقات فکر میکنیم مسیحی بودن و داشتن پیروزی های زندگی مسیحی یعنی جواب دعاهای پشت سر هم و کسب موفقیت ها و امتیازات جدید بطور دائم .
ولی فراموش میکنیم که خدا ما را خوانده تا قبل از آنکه موفق باشیم وفادار باشیم
و ما خوب میدانیم که وفاداری از طریق تحمل بدست می آید
در خصوص روند ظهور معجزات در زندگی مسیحی یک الهی دان می گوید : مثل آنکه خدا معجزاتش را تا حدی از ما دریغ می کند اگر هیچ معجزه ایی نباشد ما از دست می رویم و اگر معجزات زیاد باشد همه ما تنبل می شویم
داشتن تحمل و خویشتنداری و صبر در زندگی مسیحی یک مکمل نیست بلکه خود به تنهایی یک ارزش و نیاز مبرم بشمار می آید .
گاهی اوقات ما آنقدر شیفته قله های مرتفع پیروزی و موفقیت می شویم که فراموش می کنیم بین قله ها هم می باید چیزی هایی باشد ! بله دره ها و شکافها !!
دره هایی که عبور از آنها معجزه نمی خواهد صبر را می طلبد
۱ قرنتیان ۱۳: ۷ می گوید : محبت هر جیز را متحمل می باشد
در واقع آنچه به محبت شکوه و عظمت می بخشد یکی از جنبه های کاربردی آن یعنی تحمل است. خدا ما را دوست دارد بنا براین ما را تحمل نیز می کند . محبتی که در آن تحمل و بردباری نباشد خالی است.
در متی ۲۴: ۱۳ : عیسی فرمود لیکن هر که تا به انتها صبر کند نجات می یابد .
ولی در مقام تبیین این آیه در زندگی مسیحی چه می توان گفت :
-آیا قدرتش را داریم تا اراده خدا را آنگونه که هست بپذیریم؟
-آیا می توانیم با پستی بلندی ها زندگی مسیحی خو کرده و بیاموزیم که هیچ شکستی نباید ما را از هدفمان دور سازد؟
-آیا حاظریم جفا و زحمات را ببینیم و برای دشمنان دعای خیر بنمائیم؟
-در زمانی که ما را تحویل نمی گیرند و طرد میکند مانند عیسی باشیم و برویم یا مانند پسران رعد بخواهیم آتش از آسمان نازل کنیم؟؟؟
همه این موارد در یک کلام به یک چیز نیازمند است : تحمل

و مادامی که ما فکر می کنیم موفقیت در مسیحیت یعنی فقط معجزه ! فقط ایمان خود را تضعیف کرده ایم؟!
۱ تسالونیکیان ۵: ۱۴ ....با جمیع مردم تحمل کنید.
چون این رمز موفقیت و پیروزی شما است
۲ تیمو تائوس ۲: ۳ چون سپاهی نیکوی مسیح عیسی در تحمل زحمات شریک باش
و جالب است که نمی گوید با دعا و روزه راه را بر زحمات ببند و یا دست معجزه گر خداوند را بطلب ....بلکه می گوید در تحمل زحمات شریم باش.
و تحمل به معنی حمل کردن بر دوش گرفتن زیر بار قید رفتن و پذیرش اینکه من باید شرایط موجود را آنگونه که هست بپذیرم . اما هرگز بدلیل اینکه در حال تحمل فشار مشکلات می باشم خدمت و هدفم را فراموش نکنم.
۲ تیموتائوس ۴: ۵ لیکن تو در همه چیز هشیار بوده متحمل زحمات باش و عمل مبشر را بجا آور و خدمت خود را بکمال رسان

یک مسیحی باید بیاموزد که تمام کوه هایی که در زندگی در جلوی راهش قرار می گیرند برای جابجایی و انتقال به دریا نیست بلکه باید بتواند از آنها بالا رفته و بر بالاترین نقطه قلل مشکلات برسد و بعد مجددا از دامنه طرف دیگرش به پایین برود و به این طریق کوه های مشکلات را پشت سر بگذارد و این یعنی داشتن تحمل !

بزرگترین موفقیت ابراهیم زمانی شکل گرفت که او بزرگترین بلای زندگیش را تحمل نمود و در تمام طول آن دوران نه خودش را کشت ! نه از خدا شکایت کرد! نه اطرافیانش را زیر سئوال برد! و نه ترک ایمان کرد ! فقط تحمل نمود

اگر نگاهی به زندگی عیسی مسیح بیندازیم متوجه می شویم که زندگی بوده سراسر تحمل

- خواستند سنگسارش نمایند- به او بی احترامی نمودند- شیطان او را وسوسه نمود- دوستان و اطرافیانش او را در تجربیات می انداختند- اطرافیانش درکش نمیکردند - شاگردانش هم به او خیانت نمودند - و او در برابر تمام اینها چه کرد؟ فقط تحمل

و امروزه هیچکس نمی تواند بگوید عیسی مسیح فرد شکست خورده و زمین افتاده ای است !
چرا که در طول دوران تجسم خود در روی زمین علیرغم شرایط بد و دشوار همواره در پیروزی بسر میبرد و اتفاقا بزرگترین پیروزی خود را در زمانی بدست آورد که بزرگترین و بیشترین تحمل را از خود نشان داد . یعنی تحمل صلیب و درد خفت مرگ بر روی صلیب ومردن در عین بی گناهی برای جمیع گناهکاران .
بنا براین اولین چیزی که مسیحی بدان نیاز دارد نه معجزه بلکه تحمل و برد باری است
واین راز حفظ و پیشرفت در ایمان است .

خداوند شما را برکت بدهد

 

 

 

 

 



| نظرات [0]






: آرامی وشادی


اقبتاس از کشیش کارتر کن لن 

        وقتی مهمان بمنزل شما می آید چکار می کنید؟ چگونه برای اعضای پیر خانواده که مورد احترام هستند تدارک می بیند؟ در مورد دوستی که مدت زیادی است او را ندیده اید چطور؟ فرض کنید پیامی دریافت می کنید که یکی از عزیزان شما هفته آینده بدیدن شما خواهد آمد. در آن صورت چه تدارکی می بیند؟

        من میدانم چکار می کنم. تمام اعضای خانواده ام را وامیدارم فورا منزل را تمیز کنند. می خواهم همه چیز مرتب باشد. غذا همان غذایی باشد که مهمان دوست دارد.         میخواهم بهترین لباس برای خانواده و خودم آماده باشد. اگر ممکن باشد گل تازه بخریم. هر کاری از دستم بر می آید  میخواهم انجام دهم که منزلمان گرم و پذیرایی مهمان باشد بطوریکه احساس احترام کند.

        اما میدانید، دوستی دارم که لازم نیست هیچکدام از این کارها را برایش انجام دهم. من این دوست را از زمانیکه هر دوی ما خیلی کوچک بودیم میشناسم. با هم بزرگ شدیم و تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم. منزل دوستم منزل من بود و منزل من منزل دوستم بود.  حالا من و دوستم در دو شهر مختلف زندگی می کنیم. دوستم بخاطر وظایف خانوادگی که دارد زیاد به شهر ما مسافرت نمی کند. اما هر وقت من برای دیدن خانواده ام به آن شهر میروم همیشه به دوستم سر میزنم. لازم نیست دوستم چیز مخصوصی برای من تدارک ببیند. نه لازم است منزل تمیز کند نه لباس مخصوص بپوشد و نه گل تازه بخرد. هر کاری دوستم می کند وقتی من به ملاقات او میروم من هم همان کار را می کنم.

        گاهی اوقات هیچ کاری انجام نمی دهیم. من و دوستم فقط می نشینیم و با هم صحبت می کنیم. چیزی که از همه مهمتر است بودن با یکدیگر میباشد. با هم می خندیم، خاطرات گذشته را بیاد می آوریم. من درباره دوستان دیگری که مدتی است از آنها خبر ندارم از او سئوال می کنم. چیزی از این راحت تر نیست که من بدیدن دوستم بروم. و هر وقت هم باید دوستم را ترک کنم به راحتی این کار را انجام میدهم و مشکلی ندارم.

        آیا میدانستید که خدا دقیقا همین نوع دوستی و رفاقت را می خواهد با شما داشته باشد. دوستی و رفاقتی که راحت باشد. واقعیت هم همینطور است. در انجیل متی فصل 11 آیه 28 عیسی میفرماید: »ای تمام کسانی که زیر یوغ سنگین، زحمت می کشید، نزد من آیید و من شما را آرامش خواهم داد.« در آیه درست قبل از آن میفرماید: کسی پسر را (منظور از پسر، خودش میباشد) نمی شناسد غیر از پدر و کسی پدر را نمی شناسد بجز پسر و کسانی که پسر بخواهد او را به ایشان بشناساند.

        دعوت بسیار جالبی است. عیسی مسیح خداوند میخواهد اینرا بما بگوید که اگر میخواهید بدانید خدای پدر چگونه است نزد من بیایید. من پسر او هستم، من بشما نشان خواهم داد و این شناخت شما را خسته نخواهد کرد، بلکه راحت خواهد بود. هیچکس خدا را نمی شناسد آنطور که من می شناسم من راه بسوی او هستم شما می توانید بمن اطمینان کنید و آرامش داشته باشید.

        چه کسی فکر میکرد که آموختن از خدا بما آرامی می بخشد. شاید فکر کرده اید شناخت خدای پدر چیز خسته کننده ای است. باید خیلی سخت مطالعه کنید یا خیلی کارها را انجام دهید که او را راضی کنند تا شاید خود را به شما بشناساند. اما عیسی خداوند میفرماید که با آمدن نزد او شناخت پدر چیزی است که بما آرامی می بخشد. و باید هم همینطور باشد زیرا او دروغ نمی گوید.

        مورد استفاده کلمه آرامی چیز جالبی است در صورتی که مایل باشید مانند من لغات را مورد مطالعه قرار دهید. این لغت اولین بار در کتاب مقدس در سفر پیدایش فصل 2 آمده است، در آنجا چنین میخوانم »به این ترتیب آسمانها و زمین و هر چه در آنها بود تکمیل گردید. . . با فرا رسیدن روز هفتم خدا کار آفرینش را تمام کرد. بنابراین در روز هفتم از تمام کارهای خود آرام گرفت.«

        خدا خسته نشد، بلکه کار خلقت زمین و اولین مرد و زن بکمال رسید. و خدا گفت همه چیز نیکو است. سپس روز هفتم را برکت داده مقدس ساخت. کلام خدا می فرماید زیرا روزی بود که خدا پس از پایان کار آفرینش آرام گرفت (پیدایش 2: 3). در خلقت تازة خدا همه چیز کامل بود. خدا باغ زیبایی تاسیس کرد بخاطر اولین انسانها یعنی آدم و حوا. حالا تنها کاری که آنها باید می کردند این بود که از حضور او لذت ببرند. متوجه باغ باشند و وقتی که خدا هنگام عصر در باغ قدم می زد با او مشارکت داشته باشند. از خدا تعلیم یابند. از طریق او آنچه را لازم بود در مورد باغی که در آن زندگی می کردند بیاموزند. خدا برای آنها منبع و سرچشمه علم و دانش و همه چیزهای نیکو بود. دائما در آسایش بودند زیرا در همه چیز اعتمادشان به خدا بود. و خدا هم برای آنها فراهم می کرد. از این بهتر دیگر چه میتوانست باشد. خدا در آرامش. قوم او در آرامش همه چیز عالی.

        اما آن باغ عدن جاییکه آرامی کامل برقرار بود دوام نیاورد. خداوند خدا قانونی وضع کرد و به آدم سپرد وقتی او را در باغ عدن گذاشت. در وسط باغی که پر بود از انواع درختان میوه دو درخت مخصوص وجود داشت. یکی درخت حیات و دیگری درخت شناخت نیک و بد. خداوند خدا به آدم گفت و این یک فرمان بود نه یک پیشنهاد، »از همه میوه های درختان باغ بخورید، بجز میوه درخت شناخت نیک و بد، زیرا اگر از میوه آن بخوری مطمئن باش خواهی مرد.« (پیدایش 2: 16-17).

        در آن موقع، خدا هنوز اولین زن را نیافریده بود، اما بعد از اینکه زن آفریده شد، ماری در باغ ظاهر گردید. ما میدانیم خود شیطان بود که خود را بصورت مار در آورده بود چون در بخشهای بعدی کتاب مقدس شیطان یا شریر ”آن مار قدیمی“ خطاب شده. مار نزد حوا رفت نه نزد آدم و نسبت به آنچه خدا گفته بود شک و تردید ایجاد کرد. آدم به زنش حوا گفته بود که از میوه درخت نخورد . حتی آنرا لمس نکند مبادا بمیرد. اما مار بزن گفت ”مطمئاً نخواهید مرد. خدا میداند که وقتی از آن میوه بخورید مانند او خواهید شد. بد و خوب را خواهید شناخت“.

        ممکن است در آن لحظه آدم پهلوی حوا ایستاده بود اما به شیطان اعتراضی نکرد. هر دو از میوه ممنوعه خوردند اول حوا بعد آدم. کتاب مقدس میفرماید برای اولین بار متوجه شدند که برهنه هستند و خجالت کشیدند.

        عهد و پیمان بین خدا و آدم شکسته شد. بعلت گناه خجالت و سرافکندگی آمد. راحتی و آرامش از دست رفت. وقتی خداوند خدا وارد باغ شد ابتدا بسراغ آدم و حوا رفت. یک کلمه به شیطان نگفت چون شخصیت او را میشناخت که شریر بود. وقتی از آدم سئوال کرد کجایی، اولین چیزی که آدم گفت این بود ”ترسیدم زیرا برهنه بودم و خود را پنهان کردم“. و وقتی خدا به او گفت آیا از آن درخت خوردی؟ آدم گفت،“ این زنی که یار من ساختی قدری از آن میوه بمن داد“. هدیه خدا یعنی حوا مایه بهانه آدم شد. سپس حوا به خداوند خدا گفت ”مار مرا فریب داد و من هم خوردم.“

        خدا فورا آنها را از برکات الهی محروم و مجازات کرد. ابتدا شیطان مورد لعنت قرار گرفت در این ضمن خدا در مورد یک نسل صحبت میکند، تنها اوست که از انسانی که اکنون گناهکار شده نمی آید. بلکه این نسل را خدا که فرزندی از روح او میباشد به زن میداد. خدا مقرر داشت که آدم دومی بفرستد، این یکی هیچ عهد و پیمانی را با خدا نخواهد شکست این پسر در اطاعت خدا کامل خواهد بود. این پسر، هم خدا و هم انسان خواهد بود، این پسر خود عیسی مسیح خواهد بود. که بزمین خواهد آمد حیات خود را فدا خواهد کرد و لعنت را از همه کسانیکه او را بعنوان نجات دهنده و خداوند میپذیرند بر میدارد.

        بخاطر همین است که عیسی میفرماید او تنها کسی است که میتواند به ما آرامی ببخشد. او تنها کسی است که حقیقت خدای پدر را میشناسد و قادر است ما را با آن مشارکت با خدا و آرامی سابق برگرداند. اکنون هرگاه عیسی خداوند کلمه ”آرامی“ را بکار میبرد مفهوم دیگری دارد. اولین کلمه ”آرامی“ که مورد بحث قرار گرفت مربوط به خلقت بود. کلمه دوم آرامی که عیسی خداوند بکار میبرد. مفهوم ”تازه کننده“ دارد. و هنگامی که او از کسانیکه احتیاج دارند تازه شوند صحبت میکند، مقصود کسانی نیست که در اثر کار در مزرعه یا بازار خسته شده باشند. در یونانی کلمه ”گرانبار“ منظور خم شدن زیر بار مراسم و تشریفات یا     بیعدالتی های مذهبی میباشد. عیسی خداوند از کسانی صحبت میکند که برای رسیدن به خدای پدر در اثر پیروی از قوانین و مقررات مذهبی در مراکز دینی بستوه آمده بودند. از انجام مراسم خسته شده بودند. از تشریفات مذهبی خسته شده بودند. هفته به هفته به محل عبادت خود میرفتند و همان مراسم و تشریفات را بجا میآوردند.

        جلسات همه یکسان و یکنواخت بود. مردم خسته شده بودند در شناخت خدا هم پیشرفتی حاصل نمیشد. اینها مردمی بودند که احتمالا با خود فکر میکردند ”اگر به گروهی که خود را وقت کمک و خدمت مردم کرده اند بپیوندم، ممکن است مرا به خدا نزدیکتر کند و احساس بهتری بکنم.“ یا ممکن است فکر میکردند ”اگر چند مرتبه در روز بیشتر دعا کنم، بجای پنج مرتبه ده مرتبه و بجای ده مرتبه بیست مرتبه دعا کنم حتما این مرا به خدا نزدیکتر خواهد کرد.“ یا ممکن است با خود چنین فکر میکردند. اگر بطور مخصوص لباس بپوشند و بزبان خاصی دعا کنند ارتباط بهتری با خدا خواهند داشت. شاید فکر میکردند اگر پول به اندازه کافی جهت فعالیتهای مذهبی بدهند باعث خواهد شد احساس نزدیکتری بخدا داشته باشند. اما عیسی خداوند همه اینها را رد کرد، فقط گفت ”بیایید نزد من، من بشما آرامی خواهم بخشید.“

        در مورد شما نمیدانم اما من خیلی مذهبی بار آمدم. عبادت خانوادگی مامرتبا برقرار بود. همیشه به جلسات کلیسایی میرفتیم. همیشه لباس مخصوص می پوشیدیم. جزو بچه های کانون شادی کلیسا بوده هر کاری از ما انتظار داشتند انجام میدادم. و در حالیکه مردم فکر میکردند شخص خوبی هستم باید بگویم که خدا را بدرستی نمی شناختم. از او میترسیدم فکر میکردم برای کوچکترین اشتباهی مرا تنبیه خواهد کرد. تصور میکردم اگر برای این چیز مرا تنبیه نکند برای چیز دیگری حتما تنبیه خواهد کرد، خیلی مضطرب بودم.

        کلام خدا از کسی صحبت میکند که بقدری مضطرب بود که برایش امکان نداشت آرام بگیرد. اسم او مرتا بود. او و خواهرش مریم و برادر آنها یعنی ایلعازر دوستان خیلی خوب خداوند ما عیسی مسیح بودند. مسیح آمد تا تمام احکام پدرش را اطاعت کند و بما نشان دهد خدای پدر چگونه شخصی است. میخواست بما نشان دهد که میتوان در حضور خدا آرام گرفت و این همان چیزی است که از ابتدا منظور نظر خدا بود. داستانی در مورد مرتا و مریم وجود دارد که من خیلی دوست دارم اجازه بدهید از خود کلام برای شما بخوانم.

        در کتاب لوقا فصل 10 میفرماید. ”در سر راه خود به اورشلیم عیسی و شاگردانش به دهی رسیدند. در آنجا زنی بنام مرتا ایشانرا بخانه خود پذیرفت. او خواهری داشت بنام مریم که با خیال آسوده پیش پای خداوند نشست تا به سخنان او گوش فرا دهد. اما مرتا که بخاطر پذیرایی از آن همه مهمان مضطرب شده بود نزد عیس آمد و گفت: ”سرور من آیا این دور از انصاف نیست که خواهرم اینجا بنشیند و من به تنهایی همه کارها را انجام دهم؟ لطفا به او بفرما تا به من کمک کند!“ عیسی خداوند به او فرمود: ”مرتا، تو برای همه چیز خود را ناراحت و مضطرب میکنی، اما فقط یک چیز اهمیت دارد. مریم همان را انتخاب کرده است و من نمی خواهم او را از این فیض محروم کنم!“

        تصور کنید، پسر خدا بمنزل شما آمده، در اطاق پذیرایی با شاگردان دور هم نشسته و صحبت میکنند. حالا، مرتا مانند آن شخصی است که در ابتدای موعظه شرح دادم. او خیلی خیلی مشغول است منزل پر از مردم شده و همه میخواهند با پسر خدا صحبت کنند. او قادر است به همه سئوالات پاسخ بدهد. میتواند تمام قسمتهای مشکل کتاب مقدس را توضیح دهد. میتواند بهترین نصیحت های لازم را به آنها بدهد. چنانچه مریض باشند قادر است آنها را شفا دهد. در اصل به فکر خودش نیست، وانمود نمی کند که شخص مهمی است. دوستانه است. این آیه را بیاد بیاورید که فرموده است. ”ای تمامی کسانیکه زیر یوغ سنگین زحمت میکشید نزد من بیایید.“ و در آیه بعدی درباره خود اینطور شرح میدهد، ”چون من مهربان و فروتن هستم و به جانهای شما راحتی خواهم بخشید.“

        او شخص مهربانی و دلسوزی است نسبت به همه انسانها. فرض کنید در اطاق پذیرایی شما نشسته با عدة زیادی که دور او را گرفته اند. درست جلوی پای او خواهر شما که اسمش مریم است نشسته، هیچ کمکی برای تهیه غذا نمی کند علاقه ای به پذیرایی ندارد. حتی کاری ندارد که غذای کافی برای همه مهمانان وجود دارد یا نه. او فقط جلوی بای عیسی خداوندنشسته. مرتا خواهر مریم خیلی عصبانی شده بقدری از دست خواهرش ناراحت بود که در حقیقت از رفتار مریم به عیسی شکایت میکند. مرتا انتظار داشت که عیسی خداوند به مریم بگوید، مریم بلند شو برو به خواهرت کمک کن چرا اینجا نشسته ای؟ متوجه نیستی که او بکمک تو احتیاج دارد؟ اما عیسی گذاشت مریم دقیقا همان جایی که بود بماند. راحت و آرام جلوی پای مسیح و به سخنان او گوش بدهد. و به مرتا گفت ”مریم آن چیز خوبی را اختیار کرده است که از او گرفته نخواهد شد.“

        بعبارتی بعد از تقسیم غذا. غذا خورده و تمام میشود، ظرفها که تمیز شدند سر جایشان بر گردانیده میشوند. و مرتا بعد از پذیرایی از مهمانان فقط خستگی برایش باقی میماند. در حالیکه چیزی آنهم دست اول درباره خدا نیاموخته است. البته کسی بعدا میتوانست آنچه را عیسی گفت برای او تعریف کند. ولی آیا مثل این میشد که در حضور او بنشینید و صدای او را بشنوید؟ خیر نمیشد.

        عیسی خداوند نمی خواست مرتا کار کند. او درِ منزل مرتا را نکوبیده بود که بگوید، »سلام، من همه این اشخاص را آورده ام که به آنها غذا بدهی.« خیر او آمد تا چیزی را به مرتا بدهد که فقط خودش میتوانست بدهد غذا را میشد تحمل کرد. اما تنها او میتوانست معرفت ذات حقیقی خدای پدر را آشکار کند نه کس دیگری. مرتا بعلت کار زیاد نتوانست بحضور او بیاید و از آن محروم گردید.

        متاسفانه داستان انسان از زمان باغ عدن همان است.آدم و حوا تصمیم گرفتند دانش را خود تحصیل کنند، بعوض اینکه صبر کنند خدا آنها را تعلیم دهد. مثل خود شیطان، آنها تصمیم گرفتند مستقل باشند. شیطان میدانست نافرمانی از خدا مجازات دارد، آدم و حوا هم بزودی متوجه آن شدند. قبل از آنکه میوه ممنوعه را بخورند، خدا به آنها گفت اگر این کار را بکنید خواهید مرد، بعد از این نافرمانی و طغیان علیه خدا، او دقیقا به آنها گفت که چه بسرشان میآید. حوا با درد فرزند بدنیا خواهد آورد و آدم زندگی توأم با کار سخت و درد و رنج خواهد داشت که منتهی به مرگ میشود. سپس خدا آدم وحوا را از باغ عدن بیرون کرد. درست همانطور که شیطان را از بهشت بیرون کرده بود. خدا نمی خواست انسان از میوه درخت حیات نیز بگیرد و بخورد و در این وضعیت گناهکار بودن تا به ابد زنده بماند. (پیدایش 3: 16، 17، 22)

        از آن زمان تاکنون انسان خیلی تلاش کرده، خیلی هم موفقیت کسب کرده اما آن رضایت باطن آن آرامی که در باغ عدن داشت از دست داده است. به این علت است که میشنویم مردم گاهی اوقات کارهای احمقانه انجام میدهند، شهرت کسب میکنند ثروت می اندوزند با وجود این همه هنوز خوشحال نیستند. هیچ چیز در این دنیا نمیتواند تشنگی قلب انسان را بر طرف کند. انسانی که بصورت خدا آفریده شده برای مشارکت با خدا و زندگی جاودانی با خدا.

        حتی در میان مذهبی ترین مردم دنیا این نارضایتی را میبینم. تا زمانی که عیسی مسیح را نشناسند، او را بعنوان نجات دهنده و خداوند خود نپذیرند و نفهمند که باید در او آرام بگیرند نه در تلاش و کوشش خودشان، این نارضایتی را خواهند داشت و روحا مضطرب و گرانبار خواهند بود.